
ماهی سیاه تو آکواریوم به یاد دریا بود. ماهی دلش دریایی بود و دریا دلش بی ماهی.
یه روز، مرد سیاه پوش یه ماهی قرمز رو تو آکواریوم میندازه. بین ماهی سیاه و ماهی قرمز یه شیشه میزاره. ماهی سیاه وقتی ماهی قرمز رو می بینه، دریا رو فراموش می کنه. نه خدایا! دریا اینجاس. حس دریا رو تو چشای ماهی قرمز می دید. بی اختیار به سمت ماهی قرمز رفت اما سرش به شیشه خورد. اون متوجه شیشه نبود. دوباره تلاش کرد، باز سرش به شیشه خورد. ماهی این کارو همیشه و هر روز تکرار می کرد؛ اما امید رسیدن به ماهی قرمز تمام ذهنش رو پر کرده بود و شیشه رو از ذهن ماهی سیاه پاک کرده بود. می خواست چشاشو ببوسه اما نمی تونست.
خسته و بی رمق می فهمه که ماهی قرمز یه سرابه. دیگه تلاشی نمی کنه. اما تمام قلبش پر از ماهی قرمز بود. مرد، شیشه ی فاصله میان دو ماهی رو برداشت. اما ماهی سیاه فکر می کرد، هنوز دیواری بین اون با ماهی قرمزه. ماهی سیاه هر روز با حسرت و اندوه ماهی قرمز رو نگاه می کرد.
خورشید همین که چشاشو باز کرد، ماهی سیاه رو دید که بی جون روی آبه. خورشید، با دستاش جسم بی جون ماهی رو نوازش کرد. دریا اون روز طوفانی شده بود.
مرد سیاه پوش، دستاشو پارویی کرد و ماهی رو به اون سمت فرستاد. ماهی سیاه نزدیک ماهی قرمز رسید. ماهی قرمز با دقت بهش نگاه کرد. چهرَش آشنا بود. هر روز اونو می دید. اما ماهی سیاه دیگه اونو نگاه نمی کرد. به نگاهش عادت کرده بود. ولی چشاش بسته بود. ماهی قرمز اونو بغل کرد و واسش گریه کرد. مرد، لباس سفید پوشید. ماهی سیاه رو از آب برداشت. به دریا که رسید ماهی رو به آغوش دریای متلاطم داد. دریا، ماهی رو بوسید و آروم شد.
حالا ماهی دیگه دریایی شده بود.
ماهی قرمز چشاش رو به آسمون و تو فکره دریایی بود که یه روزی کنارش بود. ماهی قرمز تو آسمونا به دنبال دریای نگاه ماهی سیاه بود.
- برچسب ها: ماهی سیاه، ماهی قرمز، دریا، آکواریوم، مرد سیاه پوش، مرد سفید پوش،
بیا و اینک چشم به خواب بسپار و رویای مرا در رویا ببین. ببین که چگونه تو را در آغوش گرفته ام. ببین که قلبم تندتر از قبل برای تو می تپد. ببین که امروز روزنه ی نور من در چشمان تو پدیدار شد. اگر نمی بینی، کافیست که چشمانت را ببندی. رقص نور ماه را در چشمان من خواهی دید. در سینه ام نقش ستارگان را خواهی یافت که نام تو را حک کرده اند. بر لبانم، دریای سکوت را خواهی دید که امواج این دریا نام تو را فریاد می زنند. تمام زمین را در قلب من خواهی دید که همچون گهواره ای تو را تکان داده و به رویای من می آورد. خورشید را تن پوش ابریشمت می بینی که چشم در چشمان عاشق من دوخته و نور از این چشمان می گیرد! آسمان را سنگ فرش زیر پایت خواهی دید و در حاشیه های آن ستارگان را می بینی که همچون گل واره هایی به دور دستان تو می گردند و تو را به سمت مسیری راهنمایی می کنند که در انتهای آن مرا خواهی یافت. اگر نمی بینی، چشمانت را ببند!

دستان پر نور خورشید بر سر خوشه های تازه سبز شده دیده می شود. عطر زیبای برنج در سرسرای شالیزار شنیده می شود. کشاورز، با تمام امید به تمامی مزرعه خویش چشم دوخته است. گویا همگی در حال مناجات هستند. صدای تسبیح خوشه های برنج، سجده آب زلال بر مرزهای شالیزار، درختی که دستان خویش را رو به بالا کرده و سایه ی خویش را به کشاورز در حال رکوع هدیه داده است. باد، آغوش برادری خویش را به تمام مزرعه باز کرده است. پرندگان ایستاده بر شاخه های انبوه درخت، نغمه ی خدا سر می دهند.
اینک، خدا در آینۀ مزرعه دیده می شود. اینک با دستان باز باید خدا را در آغوش گرفت.
- برچسب ها: شالیزار،

امروز دیوار کعبه از فرط هیجان شکافته شد و قلب کعبه مسرورانه تمامی صدای کودکانه ی عدالت را در آغوش گرفت. بانگ عدالت از دل کعبه به گوش می رسد. کودکی با نامی بلند تمامی مکه را مسرور یا بیمناک نمود!
در حدود هزار و چهار صد سال، بشر در آرزوی دیدار تو در انتظار گام های فرزند توست تا شاید جمال عدالت تو را در رخسار او ببیند.
عدالتی که جز ذکری از آن در میان ما نیست و شاید هم افسانه ای برای تسکین در میان ماست. حکمرانان امروز نام عدالت تو را بر پیشانی خویش چسبانده اند و بیرق حکومت خویش را به رنگ آن در آورده اند. اما جز نام آن باقی آن را در پستو نهاده اند. و به نام آن، انسانیت را با خنجرهای تیزشان غرق در خون کرده اند. گمان کرده اند این خنجر، ذوالفقار دو دم توست!
امروز، تمامی حق در دیار تمامی کفر دیده گشود.
امروز، مردی خداگونه در قالب جسم لبخند نورگونه به دنیا هدیه نمود. مردی که خداوند پس از مدح و ستایش خویش انسان را به راه راست او دعوت نموده است. مردی که خداوند همه را در خسران و زیان دید جز او.
مردی که بی نهایت را می توان در چشمان صبرآگین او دید!
دوان دوان. بازگشت شیرین از مدرسه، زندان ایام کودکیم. تنها مکانی که بال
و پر این مرغ آزاد را می بست. همیشه این مسیر طولانی تا خانه را پیاده طی
می نمودم تا شیرینی فرار از مدرسه به کامم آید.
یادش بخیر، خیلی وقتا با دوستم قرار مدار می بستیم هر کی رو سر راه دیدیم
سلام بدیم. حتی تعداد سلام هامون را هم می شمردیم و در پایان ضرب در عدد
69 می کردیم و با خوشحالی میزان ثواب کسب کرده ی آن روز را به همدیگه می
گفتیم. بعضی ها موقع شنیدن سلام، تعجب می کردند. بعضی ها لبخند می زدند.
بعضی ها سرشونو تکون می دادند. بعضی ها حتی جواب هم نمی دادند و نگاه سردی به خنده های کودکانمون تحویل می دادند. اما، بعضی
ها خیلی خوشحال می شدند و با نهایت احترام جواب سلام رو می داند، انگار
منتظر شنیدن یک سلام بودند؛ انگار، انگار سال ها کسی بهشون سلام نکرده بود.
دوان دوان، بازگشت شیرین از مدرسه، زندان ایام کودکیم.
دشمنی عجیبی با مانکن های لباس فروشی ها داشتم. هر دفعه که از اونجا ها رد می شدم. اذیت و آزارم به زبان بسته های خوش تیپ می رسید.
به لباس فروشی ها که رسیدم کمی مکث کردم به سمت مانکن ها رفتم. دستم رو
بلند کردم تا به صورت مانکن ها برسه. یکی یه کشیده نثارشون می کردم. اولی،
شق! دومی، شق! سومی، شق. اما احساس کردم دستم به جای نرمی برخورد کرده.
صورتم رو برگردوندم سمت مانکن سومی. عین اونا بود حتی اون ریش زیر چونه
اش. اما، نه گویا صاحب مغازه بود که اونجا ایستاده بود. از کارم پشیمونم.
فرصت عکس العمل نداشتم. دستش رو بلند کرد و تو هوا چرخوند. دست بلندشو به سمت
صورت کوچیکم پرتاب کرد. قبل اینکه دستش به صورتم بخوره اشک از چشمم در
اومد! شق! دو سه متری پرت شدم.
نقش بر زمین شدم. اما خیلی سریع از جام بلند شدم و پا به فرار گذاشتم تا
چوب بعدی نثارم نشه. بعد از اطمینان از فرار، در حالی که با آستینم داشتم
اشکمو پاک می کردم؛ سرم رو برگردوندم سمت مغازه. همه ی مانکن ها با دست
منو به هم نشون می دادند و می زدن زیر خنده!

بی ترس، بی دغدغه، بی رویا، به چه چیزی می نگری این چنین؟
فردا به دست امروز اعدام شد. مرگ فردا تیتر اول روزواره های زندگی.
بنگر به آسمان بی کران. نگاه نکن! بنگر. دیگر ستارگان فروغی ندارند.
روزگاری چشمانم فروغ خویش از همین ستارگان شب می گرفتند.
بیا کنارم بنشین! بنگر به دریای مواج. نگاه نکن! بنگر. دیگر موج های دریا،
شور رهایی ندارن. روزگاری موج احساسم شور خویش از این امواج می گرفتند.
اینک دیده ی تو فروغ چشمانم. اینک صدای تو شور احساسم. اما افسوس که دیده ام بینای تو و دستانت گرما بخش دستانم و صدایت نوازشگر احساسم نیست.
بنگر!
- برچسب ها: روزواره،

"سیصد گل سرخ یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی
ما گر ز سر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم
در محفل عاشقان خوشا رقصیدن
دامن ز بساط آفیت برچیدن
در دست سر بریده ی خود بردن
در یک یکِ کوچه کوچه ها گردیدن
هر جا که نگاه می کنم خونین است
از خونِ پرنده ای، گلی رنگین است
در ماتمِ گل پرنده می موید و گل
از داغ دل پرنده داغ آجین است
فانوس هزار شعله اما در باد
می سوزد و سرخوش است و چین وا چین است
یعنی که به اشک و مویه خود گم نکنید
از عشق هر آن چه می رسد شیرین است
در آتش و خون پرنده پر خواهد زد
بر بام بلند خانه پر خواهد زد
امشب که دوباره ماه بالا آمد
می آید و باد پشتِ در خواهد زد
یک ساقه ی سبز در دلم خواهد کاشت
مهتاب بر آن شبنمِ تَر خواهد زد
صد جنگل صبح در هوا می شکفد
خورشید به شاخه ها شرار خواهد زد"
شعر از محمد اصفهانی
دانلود ترانه سیصد گل سرخ
- برچسب ها: ترانه داریوش اقبالی،
کابوس علامت ترس و بیداری خواب را از جانم گرفت و به دنیای
سراب هدیه داد. توهم چنگ بر زمین فکرم می کشید. مرا به ناکجاهای اینجا و
آنجا می برد. ترس نشانی از من جستجو می کرد اما راه خود به من را نیافت.
آسمان آنقدر وسیع شده بود که هیچ ستاره ای در آن دیده نمی شد.
پنجره ی ایستاده کنارم به در سفید رنگی مبدل شد! در را گشودم و داخل شدم.
در بسته شد. اتاقی با دیوار نیلی رنگ و کف پوش شیشه ای بود. اتاقِ خالی و
ساده ای بود تنها یک پنجره در آن بود و یک رادیو که کنار در به دیوار تکیه
داده بود. هوا خود را در اتاق دار زده بود! خفگی دستانش را بر گلویم حلقه
کرده بود. در باز نمی شد. به سمت پنجره حرکت کردم تا شاید جانی دوباره به
هوای اتاق بدهم. دستانم را دراز کردم تا دستگیره ی پنجره را باز نمایم که
رادیو از خواب بلند شد و کلامی بر زبانش جاری شد. گوشهایم گوشهایشان را به
رادیو بخشیدند.
"وه چه بیرنگ و بی نشان که
منم
کی ببینم مرا ، چنان که منم؟
گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندر این میان که منم؟
کی شود این روان من ساکن
این چنین ساکن روان که منم"(1)
جریان افکارم همچون دستان دراز شده ام به پنجره خشکید. پنجره به یکباره
گشوده شد. نسیم ملایمی دستانش را بر روی چشمانم گرفت. نسیم، بوی خوش به اتاق
و جریان تازه به افکارم بخشید. چشمانم را که باز کردم؛ چیزی را دیدم که
مبهم مثل اتاق خالی بود.
وسعت آسمان پر ستاره در اتاق نیلی قلبِ مردی از نسل شیشه جا داده شده بود!
-------------------------------------------------------------------------------------
(1): شعر
از مولانا
- برچسب ها: مولانا، وه چه بیرنگ و نشان که منم،

کدوم ساحل؟ کدوم نجات؟ کدوم قرار؟ اینجا، همه جا طوفانه. اینجا من گرفتار تندبادم. اینجا، اینجا همه جاست جز دیار آرامش.
کدوم راستی؟ کدوم پاکی؟ کدوم عشق؟ اینجا، سراسر نیرنگه. اینجا من اسیر گناهم. اینجا، اینجا همه چیز دیدم جز عشق.
کدوم مرهم؟ کدوم درمان؟ کدوم مرام؟ اینجا، تیرباران درد و بلایه. اینجا تمام تنم زخمیه. اینجا، اینجا فقط دل شکستن شده مرام.
کدوم پل؟ کدوم جاده؟ کدوم گندم زار؟ اینجا، همه ش سنگلاخه. اینجا پاهام توان رفتن حتی تو سراشیبی جاده نداره. اینجا، اینجا مرداب مزرعه رو بلعیده.
کدوم کلام؟ کدوم فریاد؟ کدوم هم نشین؟ اینجا، همه خاموشن. اینجا فقط سکوت در گوشم داد می زنه. اینجا، اینجا همزاد هم از آدم فراریه.
کدوم روز؟ کدوم خورشید؟ کدوم خونه؟ اینجا، شب آبادی ها رو آغوش گرفته. اینجا، چراغی در دست ندارم. اینجا، اینجا هیچ کس سرپناهی نداره.
کدوم پرنده؟ کدوم پرواز؟ کدوم آسمون؟ اینجا، بال پرنده هاش شکسته. اینجا، من فقط تو سقوط می تونم پرواز کنم. اینجا، اینجا زمین از آسمون بزرگتره.
کدوم خدا؟ کدوم صدا؟ کدوم معجزه؟ اینجا، خدا فقط تو کتابهاست. اینجا دارم صدای مرگ رو از نزدیک می شنوم. اینجا، اینجا دیگه مرده زنده کردن معجزه نیست، زنده رو کشتن اعجاز آدم شده.
- برچسب ها: گرفتار تندباد، اسیر گناه، تن زخمی، بی چراغ، پرواز در سقوط، صدای مرگ،

"رو به تو سُجده می کنم دری به کعبه باز نیست
بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست
مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی
زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی
از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی
قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد
عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست"
شعر از روزبه بمانی
- برچسب ها: ترانه داریوش اقبالی،
عکسی که در زیر مشاهده می شود، لیست آرزوهای بنده خدای پر آرزویی هست که لیست آرزوهایش را تایپ کرده و پس از پرینت، آن را به بالای تخت اتاق خود چسبانده، تا هر شب به هنگام خواب دیده بر نداشته های خویش افکند و آهی بخورد و جرقه ای از امید او را به خواب ببرد. باز هم بدون شرح!
پس از مشاهده ی لیست مذکور (شماره ی 11 آن برایم بسیار جالب بود و به نظر اینجانب بهترین آرزوی این فرد می باشد، شماره 15 هم بسیار نوع دوستی و خیرخواهانه بود) لازم به ذکر دیدم که بنده نیز پنج تا از آرزوهای خود را بیان نمایم:
1- رفتن به کنسرت داریوش
2- رفتن به کنسرت داریوش با همسر خود
3- رفتن به کنسرت داریوش با همسر و فرزند خود
4- رفتن به کنسرت داریوش با همسر و فرزندان خود (خدا به داریوش اونقدر عمر و صدا بده که به این آرزویم برسم. الهی آمین!)
5- مشاهده ی کامنت در این وبلاگ!
- برچسب ها: آرزو، کنسرت داریوش، کامنت،
قسمت اول: آغاز شب
ماه کامل، ماه روشن، ماه نورانی. تمام تاریکی شب کنار سایه ی نور ماه زانو زده بود و از روز هم روشن تر شده بود. ماه یکه تازی می کرد. تمام دیدگان را به خود جلب می کرد. گذر روزگار از نور ماه کم نمی کرد. ماه از نورش به همه هدیه می داد. اما لطف ماه به گوشه ای از این دنیا نرسیده بود. ماه هیچ وقت آنجا را نمی دید.
فردی کمان به دست از لا به لای تاریکی کم پشت کنار خرابه ی نور نرسیده بلند شد. تیر آتشین چند هزار ساله ی خود را در کمان نهاد، زه کمان را کشید و به سمت ماه نشانه گرفت. تیر آتشین از چله رها شد. تیر با سرعتی وصف ناشدنی به سمت ماه حرکت می کرد. حاشیه های تاریک شب به تیر پیوستن. تیر بر قلب ماه فرود آمد. غباری دور تا دور ماه را فراگرفته بود. ماه دو نیم شده بود! نیمی از آن اسیر غبار، در آسمان بود و نیمی دیگر به سمت زمین سقوط کرد. حجم شب نیم سقوط کرده را در میانه ی سقوط احاطه نمود و همه ی نور او را گرفت. با شدت به زمین اصابت کرد. افراد نظاره گر این صحنه دور نیم سقوط شده جمع شدند. نام او را مه پاره نهادند. مه پاره از روی زمین بلند شد. اما دیگر نور سابق را نداشت. کم کم دور و بر او خلوت شد و مه پاره تنها ماند. مه پاره با افسوس به نیمه ی دیگر جان خود در آسمان نگاه کرد. غبار رفته بود. اما آن شب آغاز حکمرانی شب بود و توطئه شب و خرابه و آن فرد ماه را از سلطنت خلع کرده بود. فرد کمان به دست رو به روی مه پاره، نیمه ی جان دار ماه، ایستاده بود. نگاهی عمیق و خنده ی آخر را نثار مه پاره نمود و او را با تمام تنهایی هایش تنهاتر گذاشت.
مه پاره ی عریان، لباس انسان بر تن کرد و در جست و جوی نور آنجا را ترک نمود. اما دیگر کسی او را ندید. و شاید هم دیگر کسی او را نشناخت. او فراموش شد.
- برچسب ها: قسمت اول مه پاره، آغاز شب، مه پاره (1)،

پینه دوز، پینه رو دوخت. اما متوجه نشد که پینه رو به تنم دوخت نه لباسم! پینه دوز درد سکوت دوخت بر جانم را نشنید. زمانی که پینه دوز متوجه شد، خواست که پینه رو از تنم در بیاره، اما، اما اون لحظه پینه دیگه جزئی از جانم شده بود.
- برچسب ها: پینه،
زوزه ی بلند گرگ از دور دست ها، صدای بیداری جغد از همین نزدیکی ها، انگشتان گره زده درخت پیر، فریاد سرد باد جامه ی سرما بر تنم پوشانده بود. سیاهی جنگل سبز در من حس ارغوانی با حاشیه های صورتی پدید آورده بود. دنیای رنگارنگ آن شب من، رنگ سفید را کم داشت، اما باکی نبود، دیگر گام در این دنیا نهادم. تمام ترس من خمیازه ی بلند از پشت سر بود!
مسیر جدید من درهم و برهم، پر از سنگلاخ بود. ریشه های در هم تنیده درختان تنومند پاگیرم بودند. سنگ و ریشه آزارم نمی دادند، تمام آزار من فراموشی در شب بود!
زوزه ی گرگ نزدیکتر شد و صدای بیدار جغد خمیازه سر نمود! اینک، در همین لحظه، در این مکان به فراموشی رسیدم و دیگر هیچ چیز را به یاد نمی آورم؛ جز صدای ضعیفی که زوزه ی گرگ آن را می بلعید. سنگی از زمین برداشتم و به سمت گرگ پرت نمودم! گرگ مرا نگاهی انداخت و از بالای تپه ی بی رنگی که بر آن ایستاده بود به پایین سرازیر شد. صدا بلند و بلندتر می شد. چقدر صدا برایم آشناست. چقدر ندا دهنده زیبا می خواند! بی قرار شدم، تمام آرامشی که داشتم ربوده شد. هیچ چیز را نمی دیدم، جز صدای ندا دهنده!!! همه جا سفید بود. نابینا شده بودم. خاموش! من تازه بینا شدم، نابینا بودم!
ندادهنده تمام من را در آغوش گرفت. تنم بی حس شد. گرمای او همه جانم را سوزاند. دیگر طاقت نداشتم. بی هوش شدم.
خورشید، دست هایش را به چشمانم سایید، چشم ها را باز کردم، گرگ با چشم های بی رنگ به من خیره شده بود!!!؟



