این داستان کوتاه را امروز یکی از اعضای سایت ملی تبیان در قسمت مطالب روزانه خود نوشته است؛ داستان کوتاه معنوی است در راستای همان داستان های کوتاه معنوی اندر باب خداوند و ملائک که قبلا گذاشته شده بود:

فرشته تصمیمش را گرفته بود . پیش خدا رفت و گفت :

خدایا ، می خواهم زمین را از نزدیك ببینم . اجازه می خواهم و مهلتی كوتاه .دلم بی تاب تجربه ای زمینی است . خداوند در خواست فرشته را پذیرفت .فرشته گفت : تا بازگردم ، بالهایم را اینجا می سپارم ، این بالها در زمین چندان به كارم نمی آید .

خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت : بالهایت را به امانت نگاه می
دارم ، اما بترس كه زمین اسیرت نكند ، زیرا خاك زمینم دامنگیر است .فرشته گفت : بازمی گردم ، حتما بازمی گردم . این قولی است كه فرشته ای به خداوند می دهد .

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب كرد . او هر كه را كه می دید ، به یاد می آورد . زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود . اما نمی فهمید كه چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند .

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد . و روزی رسید كه فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد ، نه بالش را و نه قولش را .

فرشته فراموش كرد . فرشته در زمین ماند . 

فرشته هرگز به بهشت بر نگشت .