امروز به یاد خواهر زاده هام افتادم. آروین و آیلین؛ خیلی دلم براشون تنگ شده. زنگ زدم برای خواهرم و حالشونو پرسیدم. راستش به هر کی می گم من دائیم، تعجب می کنه. هیچ کسی باورش نمیشه که یه خواهر زاده دارم که کلاس سومه ! آروینو می گم. آیلین هم که چند ماهش بیشتر نیست، به گفته خواهرم تازه رفته تو روروئک ! آخ که چقدر دوسش دارم

این آروینه ! یه بچه شیطون که هر جا بره، اونجا رو رو سرش خراب می کنه. فکر کنم از رو عکسش هم معلوم باشه! البته تازگیا بهتر شده و یه کم حرف گوش کن شده.

اینم آیلینه ،وقتی کوچکتر بود. البته اینجا خوابه! نمیدونید چقدر دوسش دارم. دلم واسه خنده هاش تنگ شده...

از خدا می خوام که همیشه سلامت باشن. اصلاً آرزو می کنم که خدا هیچ دایی و خواهرزاده ای رو از هم دور نکنه !

خیلی دوست داشتم زمان یه کم به عقب بر می گشت و دوباره تابستون می شد. دوباره خوشی...خوشحالی...و کلاً زندگی !