سلام

توجه کردین که تعداد پست هام به عدد 25 رسیده؟ من از عدد 25 خیلی خوشم میاد،در واقع کلاً از دو عدد 2 و 5 خوشم میاد.

 باور دارین که هر سلامی آغاز یه خداحافظیه؟؟!! من که این حرف رو قبول دارم. خب،حالا منم که بعد از دوستان دیگر واسه خداحافظی اومدم. خب،البته یه روزی باید میرفتم دیگه، نه!؟!
 واقعا دل کندن سخته؛ اونم از یک محیطی که روز به روز بیشتر وابسته میشی. ما که نمی تونیم از این دنیای مجازی خداحافظی کنیم، چطوری از واقعیش دل بکینم؟! کلاً همیشه واسه ما آدما خداحافظی سخته، اما چی کار میشه کرد؟!!
خب، تو این مدت پست های مختلفی دادم که بعضاً به پست هایی جنجالی تبدیل شدن. تو بعضی از پست هامم که معلوم بود چقدر نسبت به شهر و استان خودم تعصب دارم !! واقعیتش اینه که بنا بر قراین موجود، پست های من معمولاً بیشترین خواننده را داشتند، به صرف اینکه مختص یک گروه خاص نبودند، جنبه ای عام داشتند و البته موضوعشان واقعاً جالب و جذاب بوده است و خیلی راحت بدون هیچ گونه ابهامی مطالب را بیان می کردم.(اینم بگم که گفته می شه کلاً مازندرانی ها یه کم رک حرف می زنن!!
) بیشترین بازدید از وبلاگ هم مربوط به چند روز پیش بوده است که وبلاگ در یک روز، بالغ بر 540 بازدید داشته است.

خب، اجازه بدهید چند نکته را یاد آور شوم:

در ابتدا لازم می دونم از علی آقا که این وبلاگ را ایجاد کردند تشکری کنم. از دیگر نویسنده های وبلاگ هم که به هر حال همراهی کردند تشکر می کنم. اینم بگم که این اولین تجربه وبلاگ نویسی ام نبود. یادمه اولین وبلاگمو در سال سوم راهنمایی در شرح دوستان همکلاسی و خلقیاتشون نوشته بودم؛ عنوانشم این بود : (بچه های کلاس ما) که خیلی یادم نمیاد پرشین بلاگ بود یا بلاگفا. ولی یادمه username یا همون آدرسش baboly بود که البته الآن احتمالاً باید پاک شده باشه. چه دورانی بود... یادش بخیر! بچه ها تو مدرسه سر درس کامپیوتر جمع می شدن پای یکی از کامپیوترا و بلند می خوندنش.

راستی، بعضی از دوستان نسبت به یک سری از مطالب اخیر برداشت هایی غلط داشته اند. راستش بنده خیلی خندم گرفت و البته خیلی هم ناراحت شدم. آخر چرا دوستان در ظاهر کلمات می مانند و به کنه معنوی آنها توجهی نمی کنند؟! به هر حال اگر اندک احتمالی می دادم که ممکن است چنین برداشت هایی بشود، اصلا چنین پست هایی نمی دادم.

علیُحال تو این مدت که با شما بودم خیلی از مسائل را فهمیدم. احساس می کنم تجربه ای جالب و در کل دنیای خوبی  بود. قبل از رفتن خوبه یه مسائلی را متذکر شوم تا حقایقی از تجربیات رو برای شما دوستان عزیز روشن کنم:

اول اینکه یاد خدا و توکل بر او را هیچ وقت فراموش نکنید. بدانید که خدا هر کجا که باشید با شماست، فقط کافیست او را صدا بزنید و  با تمام وجود او را بخوانید.

دوم  اینکه بدونید واقعاً بعضی وقتا آدما اشتباه میکنن و یه زمانی به اشتباه خودشون پی میبرن.طبیعتا من هم مثل همه آدمای دیگه اشتباهاتی کردم! خوبه اگر اشتباهی کردید، آنرا بپذیرید و انکار مکنید. من معتقدم که نباید از حقیقت فرار کرد و باید آنرا پذیرفت، هر چند خیلی تلخ باشد. یکی از دوستان هم دستش درد نکنه، پستی دارد اندر باب همین موضوع در اینجا که بخونید،جالبه: اعتراف به اشتباه

سوم اینکه هیچ وقت بر اساس ظاهر افراد قضاوت نکنید. چه بسا افرادی هستند که در ظاهر بسیار متشخص می نمایند و شما نیز به آنها بسیار احترام می گذارید، در صورتیکه اصلاً شایسته احترام نیستند و ممکن است انسان های متشخصی هم نباشند و برعکس، افرادی هستند که به آنها احترام نمی گذارید و آنها را تحقیر می کنید، در حالیکه بیشتر شایسته احترامند و شان شخصیتی بالاتری دارند.

چهارم هم اینکه از همه شما بازدیدکنندگان گلم که به این وبلاگ سر می زدید، تشکر می کنم 


در هر حال اگه خوبی و بدی دیدی به بزرگی خودتون بنده رو عفو بفرمایید.

البته اینم در نظر دارم که : گر مرد رهی ، غم مخور از دوری و دیری... دانی که رسیدن هنر گام زمانست

در دنیای واقعی، نه تولد دست ماست و نه زمان مرگ...ولی در این دنیای مجازی دست آدم کمی بازتر است... مثلاً من می توانم هر وقت که دلم خواست عمر این دفتر را به پایان برسانم... بدون اینکه صبر کنم حتماً وبلاگ یک ساله شود یا بی اینکه بخواهم تمام نانوشته هایم را بنویسم ... 

 و حالا می خواهم همین جا، همین امروز، در همین ساعت، تمام کنم این دفتر را...

پس من نیز می گویم به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی است......

حق یارتان