صدای اذان صبح دیگه درنمی اومد -فقط به خاطر اینکه خبر ندارم الان دقیقا ساعت چنده و تو تاریکی که حتی نمی تونم نوشته هامو ببینم دارم می نویسم وگرنه دوست داشتم ساعتو بیارم، مطمئناً صبح از دست خطم تعجب می کنم، شایدم اصلا نتونستم بخونمش ولی خوب دیگه خوابم نمی بره. نمی دونم این چه مرضیه که شبا سراغم میاد ولی مطمئنم تا طلوع آفتاب که انقدر روشن هست که چشممو کور کنه به خواب نمی رم. این تاریکی خیلی عالیه، تصور کن همه چی تو سکوت ژرف تاریکی غرق شده باشن و تو از این فرصت استفاده کنی و با خودت خلوت کنی. زندگی آدمیزادی که تو روز جریان داره همیشه مانع این میشه.

فک کنم رشته کلام داره از دستم درمیره و فقط چرت و پرت می گم، تنها نیازی که به غایت حس می کنم اینه که بنویسم. مشکل اینجاس که حتی همین گوشی لعنتی ام این ورا نیست که بتونم اندک نوری که بشه تحملش کردو رو این A4 که قرار بوده روش ترجمه هامو بنویسم بندازم. –فک کنم همین الان روی خط قبلی دارم مینویسم پس میام پایین که احتمالشو کمتر کنم.

امروز که شایدم دیروز بود –ر.ک. بیگانه، آلبرکامو- داشتیم راجع به یه موضوع نه چندان کاری با یکی حرف می زدیم که یه جایی به بن بست خوردیم، نه من حرف اونو می فهمیدم نه اون. آخرش طرف دراومد که: خب منگل ...! هنوز حرفش تموم نشده بود، شایدم تموم شده بود، آخه من انقدر محظوظ این جملش شدم که دیگه نفهمیدم بعدش چی گفت. خواستم برگردم و بهش بگم همه آدما وقتی از رسوایی استفاده از عقلی که تو مغزشون نیست می ترسن می گن تو دیونه ای، نمی فهمی، تو منگلی! که یه لحظه احساس شعف مضاعفی کردم. فهمیدم هیچ اهمیتی نداره، گفتم مگر نه اینکه هرچقدر بیشتر ادامه بده خودشو پیشم کوچیکتر می کنه و منو بالاتر می بره، بالا، بلندتر از هر بلندبالایی-ر.ک. تیرهای سقف را بالاتر بگذارید، نجاران-  این زبون همیشه آدمارو تو هچل میندازه، چی می شد اگه آدما نمی تونستن حرف بزنن و فقط با نگاهشون همدیگرو میفهمیدن؟ اینطوری دیگه از احساساتشون فراتر نمی رفتن و وارد حماقت آدمیزادی نمی شدن. بگذریم آخرش فهمیدم که یه جای کار میلنگه. به تفاهم نرسیدن ما به خاطر این نبود که نمیفهمیدیم، فقط برا این بود که فهمیدنمون مثه دو خط موازی بود که به این زودیا به هم نمی رسن، البته زمان همه چیو حل میکنه و یه دستی به مشکل بغرنج ما هم کشید.

تو چشمای سرد و بی روحش که همیشه منو بطرف خودش جذب می کرد تصویر مبهمی از آینده دیدم. اصلا مهم نبود برام که از حرفش پشیمون میشه یا نه، بیشتر تأسف میخوردم. فک میکردم یه فرقی با بقیه داره، یعنی اونم آدمیزاد شده بود؟ یعنی اینم باید کنار میذاشتم؟ یعنی به تنهاییم داشت اضافه می شد؟

فقط همینو می تونم بگم که لعنت بر کلمه!!!