دیشب به حرف های دوستم علی که بر حسب اتفاق! هم اتاقی سال اول و انشاءالله سال بعدم خواهد بود فکر می کردم. هر وقت می آید سایت و می بیند دارم امور وبلاگم را رتق و فتق می کنم، اول یک نگاه عقیل اندر سفیه به من می کند، بعد هم یک ریشخند به من تحویل می دهد و می گوید "مگه تو بیکاری؟"
 داشتم پست هایم را مرور می کردم دیدم اولاً یا کامنت ندارند یا اگر هم دارند یا مال خودم است! و یا اسپم. البته در کل سه چهار تا کامنت دیگر هم داشتیم که تقریباً می شود گفت داده ی پرت! به حساب می آیند. با خودم می گفتم هدف من از نوشتن چیست؟ در ابتدا هدف من این بود که با بیان افکارم آن ها را در معرض نقد قرار دهم و از این رهگذری سودی کنم. یکی از دلایل اصلی اضافه کردن تنی چند از دوستان به عنوان نویسنده به وبلاگ هم همین بود یعنی حداقل این ها وبلاگ را خانه ی خود بدانند و حداقل مطالب هم را بخوانیم و نقدشان کنیم. ولی این مهم محقق نشد چه آنکه بچه ها شوقی برای نوشتن نداشتند و باید هی من به آن ها فشار می آوردم که چیزی بنویسند یا حتی بیایند و وبلاگ را بخوانند. این شد که بچه ها حتی اگر چیزی هم می نوشتند بیشتر از سر رفع تکلیف بود و غالباً نوشته های خودشان نبود در نتیجه معنای تضارب افکار از بین رفته بود.
با آنانی هم که شوق نوشتن داشتند و صاحب تارکده ای بودند نمی شد زیاد ارتباط برقرار کرد چه آنها شیخ بودند و ما طلبه. برای آن ها کسر شان بود بر این تارکده تاری بتنند و من را هم بار به درگاه بزرگان نبود. در نتیجه به کامنت نوشتن روی آوردم تا شاید از این رهگذر به بیان دیدگاه هایم بپردازم و سپس نقد آن ها را نظاره گر باشم. ولی تو گویی این هم زیاد جواب نمی داد یک جاهایی واقعاً حدود را زیر پا می گذاشتم دیگر کامنت هایم کامنت نبود، پست بود. و چون ملک غصبی بود و این پست فرستادن با رضایت صاحب ملک تارکده نبود نماز بدانجا مقبول نمی افتاد. دیشب می خواستم خداحافظی کنم برای همیشه ... چون وبلاگی که در آن تضارب افکار نباشد و هر سلامی را علیکی در پی نباشد به سلول انفرادی بیشتر می ماند تا تارکده ی گسترده بر تار و پود عریان شده ی وب. برای آدمی شکنجه ای بالاتر از سلول انفرادی متصور نیست.در سلول انفرادی آدمی می تواند هر چقدر خواست حرف بزند درست مثل وبلاگ که هر چقدر خواستی می توانی بنویسی ولی شکنجه ی سلول انفرادی از این روست که کسی نیست تا جوابی یا بازخوردی به تو بدهد و این می شود که در طولانی مدت سلول انفرادی به شکنجه گاهی تبدیل می شود که پیل تنان را نیز به زانو در می آورد. حالا صحبت اینجاست که چرا من باید این شکنجه را تحمل کنم؟ بهتر نیست این قفس را بشکنم تا به نقطه ی رهایی دست یازم؟ نقطه ی تراژدیک قضیه اینجاست که این قفس را به دست خویش ساخته ام و بدین قفس انس گرفته ام و چه زجری بیش از اینکه آنچه را که دوست می داریش مایه ی عذاب روحی تو باشد و تو مجبور به کشتنش شوی...........
--------------------------------
پ.ن : در چند روز آینده تصمیم نهایی خودم را در اینباره خواهم گرفت. فعلاً نمی خواهم احساسی عمل کنم.