گفتگویی با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می ­کنم...

خدا پرسید: پس تو می ­خواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید.

خداوند در پاسخ گفت: بندگان هر وقت که بخواهند می توانند با من گفنگو کنند.

پرسیدم: عجیب­ترین چیز بشر چیست؟

خداوند پاسخ داد: کودکی­شان، اینکه آن­ها از کودکی­شان خسته می­شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت­ها آرزو می ­کنند باز کودک شوند ؛

این که آن­ها سلامتی خود را از دست می­دهند تا پول به ­دست­ آورند و بعد پول­شان را از دست می­ دهند تا سلامتی از دست رفته­شان را باز جویند ؛

این که با اضطراب به آینده می ­نگرند و حال خویش را فراموش می­ کنند. بنابراین نه در حال زندگی می ­کنند و نه در آینده ؛

این که آن­ها به گونه ­ای زندگی می ­کنند که گویی هرگز نمی ­میرند و به گونه­ای می­ میرند که گویی هرگز نزیستند ؛

... مدتی سکوت کردم...

من دوباره پرسیدم: خداوندا,می ­خواهی کدام درس­های زندگی را فرزندان آدم بی اموزند؟

گفت : همان قدر که من ترا دوست دارم, تو هم دیگر انسان ها را دوست داشته باشی.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ؛

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می­کشد تا زخم­های عمیقی در قلب آن­ها که دوست­شان دارند ایجاد کنند اما سال­ها طول می­کشد تا آن زخم­ها را التیام بخشند ؛



بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند ؛

بیاموزند که صبر, عطا کردنی نیست, بلکه حاصل سختی و رنج است.

من با خضوع گفتم: خداوندا, به خاطر این گفت­گو سپاسگزارم. آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندان آدم بگویید؟

خداوند با مهربانی گفت:

فقط اینکه بدانند من همیشه در کنارشان هستم , همیشه...



خداوند عزوجل در آیه 44 سوره اسراء می فرماید:


تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَنْ فِیهِنَّ وَإِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَکِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ إِنَّهُ کَانَ حَلِیمًا غَفُورًا
آسمانهای هفتگانه و زمین و همه کسانی که در آنها هستند، همه تسبیح او را می گویند، هر موجودی تسبیح و حمد او را می گوید ولی شما تسبیح آنها را نمی فهمید. او بردبار و آمرزنده است.


پس ای خواننده عزیز به تو می گویم: هر چیزی شب و روز خدا را تسبیح می کند، پس چرا تو یاد خدا و تسبیح او را فراموش کنی؟!!