خاک

چند روز پیش که در میانه ی راه سفر شمال بودیم نزدیکی های رحیم آباد برای استراحت و صرف نهار توقف کردیم. من که به التفات تفقدات تهران نشینان در شب نیمه ی شعبان و شربت ها و شیرینی های نوش جان شده از درد شکم بر خویش می پیچیدم خویشتن خویش را از طعام منع نمودم تا شاید منفعتی حاصل آید. بر روی زیر انداز بخسبیدم، فاصله ی چندانی با خاک مرا نبود. می توانستم بوی خاک را استشمام کنم، یاد اردوی جنوب افتادم. بهترین لحظات اردوی جنوب وقتی بود که در شلمچه بر روی خاک نماز گزاردیم و با خاک هم آغوش شدیم. چه حس قشنگی داشت این خاکی بودن، آن هم چه خاکی، خاکی که به خون شهدا تعمید داده شده بود. خاک همچون مادری مهربان آدمی را در بر می گرفت. احساس یکرنگی و هم آوایی با خاک می کردم. اوج عظمت پروردگار خویش را زمانی دریافتم که با مام خلقت بشر یعنی خاک هم آغوش شدم. مرگ برای این جسم خاکی چه لذت بخش خواهد بود وقتی آدمی به اصل خویش باز می گردد و چه شیرین خواهد بود که مام خلقت آدمی فرزند خویش را تا روز محشر در آغوش خواهد کشید. در همین فکرها بودم که مورچگان و حشرات دیگر مرا احاطه کردند. ناخوداگاه به قتال پرداختم و موری را مضروب کردم، بلافاصله از کرده ی خویش خجل گشتم و به درگاه توبه روی آوردم که هو توّاب غفور. خویش را ملامت می کردم که چرا به سبب احتمال ایذاء توسط این مور بخت برگشته حیات از کف او بربودم. خداوندگار از گناه من تمامیت خواه(totalarist) بگذرد. وقتی در جامعه ی بشری هم نظر می افکنم همین مشکل را می بینم که آدمیان خون خویش را رنگین تر از خون هم نوعان خویش می دانند. البته حالا که نگاه می کنم هم آغوشی با خاک پس از مرگ چندان هم خوشایند نیست چه آنکه برادران و خواهران ناتنی ای همچون این موران و موجودات دیگر نیز در حرم سرای من و مام خلقتم بار دارند و چشم نامحرم نباشد جایگاه هم آغوشی! به هر حال این روح تمامیت خواهی حتی پس از مرگ هم ول کن ما نیست آنجا هم مادر خویش یعنی خاک را تنها برای خویش می خواهم!