چند وقت پیش مقاله ای خواندم در روزنامه ی شریف در رابطه با اخلاق ایرانیان و اینکه ایرانیان برای رفتارهایشان اندرونی و بیرونی قائل اند. وقتی دیدم آقای عبدی در آخرین نوشته اشان در سایت آینده از اینکه رفتار ایرانیان غیر قابل پیش بینی است گله کرده بودند و آن را نشان از عدم توسعه یافتگی و بیماری جامعه دانسته بودند، به نظرم آمد آخر واقعاً چرا جامعه ی ایرانی اینگونه است؟ به یاد همان مقاله در روزنامه ی شریف افتادم. آری به راستی ما در رفتارمان اندرونی و بیرونی داریم یعنی به طور مثال در جمع نزدیکان یک گونه سخن می گوییم و در خارج از خانه یک گونه ی دیگر. به نظرم دلیل این غیرقابل پیش بینی بودن جامعه ی ایرانی هم همین است که نمی شود از اندرونیات مردم باخبر شد.معتقدم جامعه ی ایرانی شدیداً دچار آفت نفاق است. شما ممکن است بر من اشکال کنید که این که می گویی مثلاً رفتار افراد در جمع های مختلف متفاوت است این نفاق نیست بلکه هر فرد بنا به موقعیت سخنان مختلفی می گوید. در جواب باید بگویم البته آدمی در شرایط مختلف و در محیط های گوناگون رفتارهای متناسب با محیط دارد مثلاً رفتار او در میان دوستان متفاوت است با رفتار او در یک جمع رسمی. ولی باید دقت شود که تفاوت حالات را با تفاوت گرایش ها و اظهار به آنها اشتباه نکنیم. این که فرد گرایشی مشخص داشته باشد و در شرایط مختلف با توجه به گرایش و اصول ثابت خود سخن بگوید صحیح است ولی اینکه فرد در محیط های مختلف گرایش ها و جهت گیری های مختلف و اکثراً متناقض اتخاذ کند این نفاق و نشان از بیماری دل است. در جامعه ای که ما در آن زندگی می کنیم افراد متاسفانه اکثراً دچار این مشکل هستند و در شرایط مختلف با توجه به منافع خویش جهت گیری می کنند. مثلاً معروف است که مردم در روز 28 مرداد صبح می گفتند زنده باد مصدق و عصر می گفتند مرگ بر مصدق. این رفتار مردم چنان برای مصدق گران آمده بود که زمانی که روزهای پایانی عمر خود را در زادگاهش احمدآباد در تبعید به سر می برد، زمانی که از مردم سخن به میان می آمد روی بر می تافت و می گفت در نزد من از مردم سخن نرانید. علت این نفاق آن هم در سطح گسترده در ایران زمین هم حاکمیت استبداد در تمام دوران حیات این ملت بوده است. استبداد با تنبیه آنانی که در طول تاریخ درون و برونشان یکی بوده و از سر صداقت سخن می گفته اند و راستگویی را بر نهان کردن حقایق و باورهای درونی و لب از سخن گفتن از آن ها فرو بستن ترجیح می دادند، ملت را اینگونه تربیت کرده اند که دروغ بگویند. این حکومت های استبدادی با حاکمیت خفقان بر جامعه فضایی را ایجاد کرده بودند که جو بی اعتمادی در مردم نسبت به یکدیگر به وجود بیاید و حتی مردم جرئت نکنند با نزدیکان خود دم از اندرونیات خویش بزنند و با پنهان کردن اندرونیات خویش و دروغ گویی در مورد آن ها نفاق را مشق کنند. در جامعه هرگاه هم به ظاهر فضا باز شده است و عده ای از مردم که به ویژه از قشر جوان و دانشجو بوده اند صداقت پیشه کرده اند و از سر راستی و درستکاری سخن از اعتقادات و درونیاتشان کرده اند، متاسفانه پس از مدتی به نیت اصلی حاکمان از ایجاد موقتی این فضا که به منزله ی سوپاپ اطمینانی برای حاکمیت بوده است پی برده اند. این ها دیده اند که چگونه راستگویان را دستگیر کرده اند و سر بر دار این راستان جامعه را به دو عین بینا مشاهده نموده اند. اینان دیده اند که چگونه دروغگویان تکریم شده اند و مقامشان عزیز شده است. ولی از یاد هم نبرده اند که لله العزة جمیعاً و تنها خداست که عزیز می کند و خار می گرداند. اینان هنوز هم با امید به آینده می نگرند و می دانند این بزرگترین گنجی است که ظالمان را یارای ربودن آن نیست.
-----------------------------------------
پ.ن 1: راستش را بخواهید خود من هم به شدت به این بیماری نفاق گرفتارم. خیلی وقت است می خواهم چند پست بنگارم ولی به خاطرات ترس از تبعاتش لب از سخن گفتن فرو بسته ام. در این ماه مبارک مرا هم دعا کنید تا از این بیماری خطرناک روحی شفا یابم. التماس دعا
پ.ن 2: من هنوز به یاد دارم که آقای منتظری در کتاب خاطرات خود نقل می کند که جوان مومن و پاکی  که گویا خاطرات روزهای اول انقلاب را در دفتر خاطراتش می نوشته و گویا در مواردی هم  نظر مخالف خویش را با اقدامات حکومت  در آن دفتر نگاشته بوده و دقیقاً به همین جرم در اول انقلاب اعدام شده است پس ترس من هم پر بیراه نیست.