گاهی اوقات من و برادرم که با هم هستیم، با یک تلنگر کوچک سوار قطار زمان می ‏شویم و به خاطرات سفر می‏کنیم. چند شب پیش، همین‏طور که قرائت استاد مصطفی اسماعیل از کامپیوترم پخش می ‏شد، به یاد استاد قرائت خودمان افتادیم. البته این برادرم بود که تلنگر اولیه را زد و آن تشویقی تقلیدی(!) از استادمان بود که ناگهان لشکر خنده از بر و روی من سرازیر شد. این تلنگر البته کار خودش را کرد و ما دو نفر را تا ده دقیقه ‏ای به تقلید تکیه کلام‏ ها و حرکات وی مشغول کرد. بعد از این که روده‏ هامان از خنده چهل ‏تکه شد، لازم دیدیم کمی درنگ کنیم. وقتی حالمان سر جا آمد و اندروفین(!) کمی فروکش کرد،گفتیم بد نیست حالا که ماه رمضان است و جلسات هر روز برگزار می‏شود، سری به وی بزنیم. سه یا چهارسالی می‏شد که او را ندیده بودم. لذا با هم به جلسه رفتیم. استاد سرحال بود و حتی اندکی میزان ‏تر از گذشته. ولی فرم حرکاتش حتی سرسوزنی از نمودار مکان- زمان خود منحرف نشده بودند. می‏ ترسیدم که نکند برادرم نتواند خودش را نگه دارد و همان جا از خنده رو به قبله شود. ولی خوشبختانه هر چه بود به خیر گذشت. از قدیمی‏های جلسه تعداد معدودی حاضر بودند و استاد هر چه توانست در میان شاگردان جدیدش از بنده تعریف کرد و جلسه را هم به قرائت من مختوم نمود. بعد از جلسه بود که در گپ و گفتی خودمانی باب سخن از محسن نامجو گشود. البته من خودم می ‏‏دانستم که محسن نامجو مقطع راهنمایی را در مدرسه سمپاد مشهد – که این استاد ما معاون آموزشی آن جا بود- گذرانده. اما نمی ‏دانستم که در جلسات قرآن استاد هم شرکت می‏کرده و رابطه صمیمانه ‏ای هم با وی داشته است. خاطر استاد از شاگردش رنجور بود. خودش می‏گفت :« من تازه کاستش رو گوش دادم. اون آیه رو با آهنگ خیلی بدی خونده. انصافاً قرآنو مسخره کرده. خیلی دوست دارم یه بار ببینمش و بهش بگم این کارا چیه که می‏کنه! نمی‏دونی وقتی میامد جلسه با اون صدای بچه‏ گانه ‏اش چقدر قشنگ می خوند. تو شماره ‏ای چیزی ازش نداری؟»  من هم حدیث نفس می‏کردم: « واقعاً اگه محسن بیاد جلسه و «واعتصموا» رو به جای این ‏که تو دستگاه حجاز بخونه، تو گام بلوز بخونه خیلی هیجان انگیز می‏شه!»