پسر بچه: مادربزرگ این سانتی منتال که وگند خوب این یعنی چَ؟

مادربزرگ: ها چَ شده یاد سانتی منتال کردی بچه؟

- مادر بزرگ آخه این پسر مش رمضون هی به من میگه سانتی مانتال،سانتی مانتال، بچه ها هم به من می خندن

- حالا چرا بهت میگن سانتی مانتال بچه جان؟

- شرمم میشه ننه جان آخه...

- ها فهمیدم. صد دفعه بهت گفتم بچه برو دنبال بچگیت. تو هنوز سنت قد این حرف ها نیست.

- خوب حالا ما یه غلطی کردیم ننه جان چرا هی سرکوفت میزنی.آخرشم نگفتی سانتی مانتال یعنی چی؟

- اجازه بده من یه تفعلی به فرهنگ معین بزنم. ها پیداش کردم اینجا گفته سانتی مانتال یعنی:"1 ـ دارای ظاهری آراسته و رفتاری همراه با ظرافت . 2 ـ دارای روحیه ای ظریف و احساساتی ."

- ها چی!؟    ننه جان من نوفهمم چی میگی، میشه مثل آدمیزاد ما رو شیرفهم کنی این که وگفتی یعنی چَ؟

- از بس که تو خنگی بچه. سانتی مانتال یعنی فیلم هندی. اصلاً سرت رو بزا اینجا مثل قدیما برات یه قصه از این پسره پیروز خردمند  بخونم تا بفهمی سانتی مانتال یعنی چی.

یکی بود یکی نبود غیر خدا هیشکی نبود...

"

رویای عاشقانه ریای صادقانه   

پسرک عاشق شده بود شاید هم تصور می کرد که عاشق شده است. پسرک صدای خوبی داشت به همین خاطر شده بود موذن مسجد محلشان. ظهر یک روز تابستان که پسرک برای گفتن اذان ظهر به بالای گلدسته ی مسجد رفته بود، ناگهان وقتی که می خواست بگوید الله اکبر، چشمش به دخترک افتاد. دیگر نمی توانست ادامه دهد. نمی توانست بگوید الله اکبر. پسرک دین و دل به یک نگاه باخت. پسرک بعد از آن، هر شب رویا می دید، رویاهای عاشقانه. یک مدتی که گذشت پسرک از آتش عشق دیوانه شد. پسرک دوره محل  می گشت و با صدای صاف و قشنگش می گفت "نون خشکیه، نون خشکی". پسرک هر روز به در خانه ی دخترک می رفت، در می زد و می پرسید "نون خشک دارید خانوم؟" اما پسرک نون خشکی که نبود ریا می کرد دروغ می گفت. پسرک دروغ می گفت چون می خواست چشمش به جمال دخترک روشن شود. او آنچنان شیفته ی دخترک بود که دیدن روی ترشیده ی دخترک هم برای او شیرین می نمود. دخترک اوایل کنجکاو شده بود، آخر سر و وضع پسرک به نون خشکی ها نمی خورد. به ظاهر پسرک آدم نجیب و قابل احترامی بود.آخر پسرک سر و وضع مناسبی داشت. دخترک محتاط بود، با پسرک با احترام برخورد می کرد. اما وقتی مدتی گذشت و پسرک شده بود مزاحم وقت و بی وقت خانه ی دخترک، دیگر دخترک فهمید که پسرک دروغ می گوید.ریا می کند. اهل محل هم فهمیده بودند که پسرک عوض شده است. خاله زری، خاله ی دخترک، هم به پسرک مشکوک شده بود و مدام به دخترک زخم زبان می زد. دخترک دیگر روی خوش به پسرک نشان نمی داد. باز هم پسرک شاد بود. به خیال خودش دخترک داشت ناز می کرد. تا اینکه یک روز دخترک وقتی پسرک دوباره به در خانه آمد بغضش ترکید و سیلی جانانه ای به صورت پسرک نواخت. صدای سیلی به حدی بود که عمو بقال و خاله چگال و ملا محمّد  هم که داشتند از کوچه رد می شدند، متوجه روی گلگون پسرک شدند. دخترک سر پسرک فریاد کشید، تو دروغگویی، تو قلبت بیمار است، تو ریاکاری. پسرک باورش نمی شد. بهت زده داشت به دخترک نگاه می کرد.دخترک داشت قسمتی از حرف هایی که ملا محمّد بالای منبر می گفت را تکرار می کرد.دخترک شنیده بود که ملا محمّد از قول خدا در قرآن،همان کتابی که بالای تاقچه ی اتاقشان سال هاست جا خوش کرده است،گفته" منافقان دل هایشان مریض است،ریا می کنند دروغ می گویند". و حالا دخترک داشت برای پسرک قرآن می خواند.پسرک آرزو می کرد هیچ گاه در این نقطه از نمودار مکان-زمان قرار نمی گرفت. پسرک سرش را پایین انداخت و در زیر نگاه ملامت کننده ی عمو بقال و خاله چگال و ملا محمّد  از کوچه عبور کرد. پسرک بزرگتر که شد فهمید که اشتباه می کرده است. او عاشق نبوده است. پسرک دیگر ریا نمی کند . پسرک الان آواز می خواند. دخترک الان قرآن می خواند."

خوب حالا فهمیدی سانتی مانتال یعنی چی؟

-

- ای بابا این بچه که خوابش برده!