تمام شد.متاسفانه تابستان هم تمام شد و مجبور شدیم واسه شروع ترم جدید برگردیم تهران. راستش احساس می کنم این چند وقت خیلی زود گذشت.تازه از دست امتحانات خلاص شده بودیم و داشتیم یه نفس راحت می کشیدیم؛ ولی حیف که دیری نپایید که این چند هفته هم گذشت...
نمی دونم بچه های شهر ها و استان های دیگه هم اینجورین؛ من به شخصه دل کندن از دیار برام خیلی سخته!  همشهریام هم همینطورن.همیشه موقع رفتن به دیار خوشحالیم و موقع دل کندن از اونجا عزا می گیریم.
البته فاصله زمانی تهران و مازندران زیاد نیست؛ بیشتر این فاصله آب و هوایی است که ناراحتمون می کنه.اونم کم نه،خیلی. اینجا حتی دیدن یک درخت منو خوشحال می کنه. دیروز به محض اینکه وارد تهرانپارس شدم، از آلودگی هوا یه لحظه احساس بدی بهم دست داد.اینگار کنار اگزوز یه کامیون وایسادی و همه دودشو می فرستن تو حلقت!!
چی بگم والله!! مثل سفر از بهشت میمونه به جهنم...باز هم به یاد ایام افتادم! راه رفتن روی ساحل دریای نیلگون و آرام با شنهایی نرم، یا زیر درختان جنگلی انبوه به همراه نسیمی روح افزا...واقعا نوازش طبیعت بر سر خویش را احساس می کنی؛ ولی اینجا خبری از ساحل و جنگل و نسیم نیست....آنجا دریا، رنگش آبی است؛ ولی اینجا چی؟!! آبی که هیچ؛ اصلا از دریا خبری نیست که نیست....
به درود